مطلب موجز زير در پاسخ به پرسش دانشجويان گرامي در درس جامعهشناسي در خصوص مفهوم فرهنگ و نسبت آن با رفتار آورده ميشود.
نسبت فرهنگ و رفتار
انسان را موجود فرهنگي ناميدهاند و فرهنگ را وجه تمايز يا فصل تمايزگر انسان از حيوان تعريف نمودهاند. فرهنگ، خانهي بشريت و درِ انسانيت به شمار ميرود (آشوري،1381). در مقام تعريف، فرهنگ عرصهاي نيست كه بتوان آن را به تصرف درآورد، بلكه شيوه رفتار كردن با خود، با همنوعان و با طبيعت است. فرهنگ در سيستم زندگي بشر، بازتاب عنصر يا مولفهاي است كه همهي كنشها و واكنشهاي فرد و مجموعه پيرامون او با بعد زيرين زندگي گروههاي اجتماعي، يعني مجموعه روشها و شرايط زيست يك جامعه كه بر بنياد مشتركي از سنتها و دانشها و نيز گونههاي مختلف بيان، ابراز وجود، ارتباط و تحقق فرد در درون جامعه استوار است، به هم پيوند خورده است. آندره مالرو، در ستايش فرهنگ بيان داشته است كه "نه فرهنگ و نه هنر، هيچيك اشياي زينتي بيمصرف نيستند؛ (بلكه) فتوحاتي هستند كه انسان سرسختانه براي كسب آنها كوشيده است تا بتواند در برابر جهان واقعي جهاني را بسازد كه تنها به انسان تعلق دارد"[1]. فرهنگ را ميتوان نظامي نرم پويا (Dynamic soft system) متشكل از مجموعهاي از باورها، آيينها، انديشهها، آداب و رسوم و ارزشهاي حاكم بر يك جامعه دانست كه شيوه تعامل افراد را در سطح جامعه بازتاب ميدهد. از يك منظر كلي، فرهنگ نظام فكري تبلور يافته در پندار، گفتار و كردار مردم و الهامبخش شيوه و اسلوب زندگي در يك جامعه است كه همپاي شرايط و عوامل اجتماعي، اقتصادي[2]، سياسي، فناورانه و غيره تحول مييابد.
در باب نسبت چرخهوار و برهمكنشانهي فرهنگ و رفتار ميتوان خاطر نشان ساخت انديشه، در حال و هوا و فضاي فرهنگ محقق ميشود، انديشه، خميرمايه كردار را شكل ميدهد، پرورش كردار به عادت منجر ميشود، عادت با توانيافتن به منش بدل ميشود، منش جهتدهنده كليت زندگي است و از همافزايي منشهای پسندیده ثبات یافته رایج در جامعه، فرهنگ سامان مييابد. بواقع فرهنگ یک نظام پویا است که کارکردش شکل دهی، ارايه، پايش و والايش هنجارها و الگوهاي رفتاري پسنديده در جامعه است.
به لحاظ كاركردي از زواياي مختلف ميتوان فرهنگ را بسان تمدن، به عنوان جهانبيني، به عنوان نماد و يا بسان سازوكار ثباتبخش[3] گستره عمومي در نظر گرفت[4]. در سايهسار چتر فرهنگ يا به مدد توانش رهنمونگري نشانگرهاي نمادين ناشي از تار و پود هنجارهاي همتافته شبكه جاري فرهنگ است كه افراد آموزهها، پندارها و باورهاي خويش را به شيوهاي روامند و دركشدني با يكديگر مبادله ميكنند و به درجهاي از توانش در روامندي رفتاري و همآهنگي همافزا در كردار ميرسند كه امكان همزيستي به شيوهاي كمابيش اجماعي در بافتار اجتماعي[5] براي آنها ممكن ميشود. از اين منظر، هر گفتار، پندار و كردار انساني متاثر از فرهنگ سرزميني او است. فعاليت تك تك اعضاي جامعه نيز بسان يك رفتار انساني از اين قاعده مستثني نيست. توجه به فرهنگ، به عنوان نقطه شروع تغيير در جامعه به معناي استوار ساختن فرآيند توسعه و تغيير اجتماعي بر هويت و ارزشهاي اخلاقي و معنوي جامعه و همسازي آن با محيط زيست طبيعي و انساني يا بومشناسي انساني[6] آن جامعه است[7]. امروزه، با پذيرش آرايههاي ديدمان جديد توسعه، از جمله يكپارچگي (ابعاد مختلف اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي، طبيعي و غيره) و درونزايي (پذيرش تنوع در انگارههاي فرهنگي، انساني و اجتماعي و غيره)، هر نوع تغيير و تحول توسعهگرا ميبايست با لحاظ داشتن ابعاد فرهنگي سامان يابد.
[1] . به نقل از: دوپويي، 1991
[2]. براي تبيين رابطه بين فرهنگ و اقتصاد رجوع شود به: تراسبي، ديويد. 2001. اقتصاد و فرهنگ. ترجمه كاظم فرهادي. تهران: نشر ني: چاپ اول،1382.
[3].Stabilizer
[4].Culture as civilization, Culture as worldview,Culture as symbols and Culture as a stabilizing mechanism
[5].Social Texture
[6].Human Ecology
[7]. برگرفته از دوپويي، گزاويه،1991
بهار فصل عاشقی است، چونان رهپویی طبیعت برای گسستن از دام زمستان و نوروز هنگامه تکانش است برای رهیدن از روزمرگی چرخش ایام و برخاستن و آغازیدن زایشی دیگر (به گفته عنصری: باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود/ تا زصنعش درختی لعبتی دیگر شود، و به گفته منوچهری: آمدت نوروز و آمد جشن نوروزی فراز / کامکارا کار گیتی تازه از سر گیر باز)، بهار آیینه آزادگی و وارستگی جان طبیعت پرجان به ظاهر بی جان است از رخوت...جان طبیعت هرگز بهار را فراموش نمیکند چرا که عاشق است، عاشق زندگی و سرشت خود را در پویایی میبیند که در بهار تجلی مییابد... و انسان چون هستاری طبیعی نیازمند بهار است، موسمی برای رستاخیز جان، طراوت جسم و شکفتن روح، موسمی است برای عشق ورزیدن به زندگی، ایمان آوردن به عشق و سرانجام، تعالی هستار (به گفته فرخی: بدین شایستگی روزی، بدین بایستگی جشنی / ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی، به گفته سعدی: آدمی نیست که عاشق نشود فصل بهار/ هر گیاهی که به نوروز نجنبد، حطب است و به گفته حافظ: زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی / از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی).
بهار میتواند سرآغازی باشد برای سیر اهورایی انسان که اساس آفرینش به شمار میرود، پالودن و بالیدن سرشت انسان در بهار همگام با طبیعت سخت نیازمند آنک هنگامههایی است که در گذر آنها، به مدد خودبازنگری کنشهای زیست شده، ایستار، گفتار و کردار از وجود کژیهایی چونان خودخواهی، کینه، کوته بینی، تنگ نظری، دروغ و... پالوده و با ارزشهای نیکو همانند گذشت، راستی، دوستی، ...جایگزین شود باشد که خمیرمایه اینجهانی انسان شایسته جلوه مندی اراده اهورایی شود... چنین هنگامه هایی رستاخیز روح و جان و براستی نوروز انسانند و میتوانند نگریستن بدون نفرت، اندیشیدن بدون مرز، رهیدن از دلبستگی به چیزهای از دست رفتنی، محبت بدون چشمداشت، گریز از خو گرفتن به کنشهای روزمره مادی زنجیرساز ... را برای انسان به ارمغان آورند چنان که باد نوروزی سرسبزی را برای طبیعت به همراه می آورد... بدین برداشت، نوروز انسان دستاورد دگرگونی نفس است و سفر روح، سفری به ژرفای درون به قصد پالایش و والایش و زایش... در این صورت هر روز می تواند نوروز باشد و هر فصل بهار، و بهار بهانه، نشانه، راهنما، هشدار و الهام دهنده ای بیش نخواهد بود. امید که مباد به گفته اخوان ثالث: عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم/گردی نستردیم و غباری نفشاندیم، و باشد به گفته فردوسی: همه ساله بخت تو پیروز باد / همه روزگار تو، نوروز باد.