تبليغاتX
گفتمان دانشگاهی

به نام خدا

    انسان چون موجودي اجتماعي است، لذا نيازمند تعامل متقابل با ديگران است. بواقع، چنانچه ماكس وبر[1] تاكيد نموده است، اساس تشكيل هر جامعه انساني عبارت است از رابطه اجتماعي  يا social relation كه مهمترين شكل رفتار اجتماعي است و رفتاري دوجانبه است. رابطه اجتماعي در جايي وجود دارد كه افراد متقابلاً رفتار خود را  بر رفتار محتمل ديگران متكي مي‌سازند؛ همانند: (1) مبارزه (تحميل اراده خود بر ديگران برغم مقاومت آنها)، (2) جماعتي‌شدن communalization (رابطه اجتماعي مبتني بر احساس ذهني تعلق خاطر و همبستگي با ديگران)، (3) جامعه‌اي شدن aggregation (رابطه اجتماعي مبتني بر توازن عقلاني يا وحدت منافع)، (4) گروه‌هاي صنفي corporate groups (تحكيم اقتدار مبتني بر فعاليت‌هاي رهبر / مدير و كاركنان و زيردستان) و نظاير آن. بدين پندار، رويارويي ما با ديگران ممكن است به وضعيت‌هاي مختلفی منجر شود. بي‌ترديد صرف‌نظر از گونه‌شناسي‌هاي صورت گرفته، آنچه در برقراري يك رابطه اجتماعي موثر ضروري است، همانا معني‌داري ارتباط بين دو انسان است و این معني‌داري بيش از هر چيز نيازمند فهم متقابل (mutual understanding) است. عدم درك و فهم متقابل يكي از نقصان‌هايي است كه سبب مي‌شود ما در برقراري رابطه موثر و انساني و البته، احلاقي و منطقي با دیگران با مشكل مواجه شويم. بسيار شنيده‌ايم از فردي به ديگري خطاب كرده است" این مشكل خودت است". چنين پاسخي يا ممكن است از تقاضاي نامعقول متقاضي (ارباب رجوع) ناشي شود يا از عدم درك شرايط متقاضي توسط پاسخ‌دهنده (براي نمونه، يك كارمند يا مدير) و هر چه باشد ريشه در نقصان درك متقابل دارد. از این حيث، يعني شدت فهم متقابل و به تبع آن، معني‌داري، اثربخشي و  ژرفاي روابط مي‌توان به مرحله‌بندي تعاملات انساني متقابل پرداخت.

-     ديگران را ديدن: بسيار ديده‌ايم كه افرادي در رويارويي با ديگران يا در يك وضعيت جمعي چنان رفتار مي‌كنند، گويا اصلاً فرد ديگري وجود ندارد؛ براي نمونه، مديري كه ارباب رجوعش را محل نمي‌گذارد و حاضر نيست سرش را بلند كند و مخاطبش را ببيند و حداقل تماس چشمي با او برقرار كند، چه برسد به تعامل معنادار، يا راننده‌اي كه در خيابان يا اتوبان جلوي شما مي‌پيچد انگار شما وجود نداريد يا كسي يا جمعي كه بر او وارد مي‌شويد و سلام مي‌دهيد، ولي سلام شما را نمي‌شنود و پاسخي نمي‌دهد و بقول اخوان ثالث: " ... سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت... ". پس اولين مرتبه برقراري ارتباط معني‌دار آگاه شدن از وجود و حضور ديگران است در کنار خود. این مهم نيازمند هوشياري و حساسيت ما به حضور همنوع است در كنار خود البته به شرطي كه نخواهيم عامدانه خود را به نفهمي بزنيم يا بي محلي كنيم!

-     ديگران را پذيرفتن: گاهاً ممكن است فردي حضور شما را متوجه شود ولي راضي به حضور شما در آن وضعيت نباشد. مانند راننده‌اي كه شما را مي‌بيند ولي به پندار زرنگ بودن، به نادرستي جلوي شما مي‌پيچد يا به شما اجازه نمي‌دهد از او سبقت بگيريد. بنابراين در گام دوم لازم است بپذيريم كه ديگران هم در كنار ما، در قلمرو و ساحت حضور ما دارند به سر مي‌برند و به آنها توجه كنيم. 

-     به ديگران بها دادن: گاهاً ممكن است فردي حضور ديگري يا ديگران را متوجه شود ولي به این امر ارجي ننهد، همانند مديري كه از طريق منشي خود متوجه حضور شما مي‌شود ولي به وقتي كه شما به عنوان ارباب رجوع صرف مي‌كنيد، اعتنايي نمي كند. يا كسي كه در خيابان ويراژ مي‌دهد يا بوق مي‌زند، یا کسی که در صف نانوایی نوبت را رعایت نمیکند،قاعدتاً شما را ديده و حضور شما را پذيرفته ولي به آن اعتنايي نمي‌كند... يا كسي كه در حضور ديگران سيگار مي‌كشد....اين افراد از لحاظ روانشناسي شخصيت خودمحور (egocentric) دارند و تنها خود را مي‌بيند و حقوق ديگران را يا نمي‌شناسند و يا مي‌شناسند ولي بدليل نفع شخصي حاضر به رعايت آن نيستند.

-   ديگران را فهميدن و ارتباط معني‌دار برقرار كردن با ديگران: برعكس‌ حالت‌هاي پيشين كه مبين نوعي جريان يك‌سويه (one-way flow) از من (self) به ديگري (other) بود، این حالت بر تعامل دو طرفه من و ديگري استوار است. ما در طول روز افراد مختلفي را مي‌بينيم، حضور آنها را در كنار خود مي‌پذيريم و حقوقشان را رعايت مي‌كنيم، ولي فقط با عده‌اي خاص به صورت هدفدار (از روي قصد و منظور) ارتباط برقرار مي‌كنيم. اين ارتباط زماني برقرار مي‌شود كه منظور ما به طرف مقابل رسانده شود و از طريق بازخورد و پاسخ او متوجه درك پيام خويش توسط او بشويم. برقراري ارتباط معني‌دار نيازمند تلاش براي فهم موقعيت دیگران از يك‌سو و رساندن معني‌ و مفهوم خود به طرف مقابل، متناسب با شرايط او از سوي ديگر و اطمينان از فهم منظور خويش از طريق دريافت بازخورد است. بواقع ارتباط معني‌دار نوعي تبادل معنا (semantic exchange) به منظور رسيدن به فهم مشترك (common understanding) است.

-     همذات‌پنداري (Sympathy): نقطه اوج تعامل و ارتباط انساني در همذات پنداري محقق مي‌شود. همذات‌پنداري مبین درک تمام عیار دیگری (Full understanding the other) و مستلزم فرارفتن از خود (beyond the self)، خود را ندیدن و فقط دیگری را دیدن است. این امر نیازمند هم (الف) پنداشت خود در نقش دیگری و هم (ب) درک شرایط و وضعیتی است که دیگری در آن قرار دارد. برای این منظور باید هم تفاوت دیگری (خواسته ها، اهداف، شخصیت و ...) و هم تفاوت شرایط و موقعیت او را درک کرد و پذیرفت.

همذات‌پنداري بدان معنا نیست که خود را جاي دیگران قرار دهيم، چرا كه در این صورت فقط باز هم این من هستم كه جايم تغيير كرده، و به جاي اينكه در جاي خود باشم در جاي ديگري قرار گرفته‌ام؛ این حالت نشان دهنده نوعي خودبيني و خود محوري است تا ديگربيني كه لازمه همذات‌پنداري است و بدليل ناهماهنگي شناختي ناشي از تعارض فرد (من) با وضعيت (مربوط به ديگري) خيلي بدتر از حالتي است كه من در وضعيت خودم در قبال ديگري واكنش نشان دهم. مصداق این حالت این اندرز است که می‌گوید هر آنچه براي خود مي‌پسندي براي دیگران هم بپسند. بر این پندار من نه دیگری و نه وضعیت او را می‌بینم ولی از جایگاه خودم برایش تجویز می‌کنم. همذات پنداری با دلسوزی (Compassion)که رابطه یکسویه مبتنی بر کوچک و خوار یا ناکام پنداشتن دیگری و احساس ترحم و شفقت به او متفاوت است. در این خصوصُ برنارد شاو گفته است "آنچه برای خود می خواهیُ برای دیگری مخواهُ چه بسا آنچه او می خواهد با خواسته تو متفاوت باشد".

 بواقع همذات پنداری نه یک رویکرد احساسی بلکه شناخت ژرف واقعگرایانه است. این شناخت مبین همپوشانی دنیای ذهنی است. بواقع هر چقدر دنیای ذهنی فرد و دیگری از هم متفاوت باشد، به همان اندازه احتمال شناخت متقابل آن دو کمتر است و هر چه دنیای ذهنی آنها بر هم بیشتر منطبق شود، احتمال همذات‌پنداری آنها بیشتر می‌شود.

راجرز و شوميكر[2] در كتاب رسانش نوآوري‌ها، همدلي (Empathy) را به عنوان يكي از ويژگي‌های نوآوران در مقابل خشك‌انديشي (dogmatic) قرار داده و از آن با عنوان توانايي فرد در تجسم خود در نقش ديگران ياد كرده است.

  گوردون آلپورت[3] در معرفی مشخصات انسان بالغ (mature person) در ذیل مشخصه ارتباط صمیمانه با دیگران، به نوعی بر لزوم همذات‌پنداری تاکید ورزیده‌ است. از منظر آلپورت، چنین رابطه‌ای مستلزم درک وضعیت واقعی هم‌نوع و احساس همبستگی با همه مردم است. شخصیت سالم توانایی فهمیدن دردها و هیجانها، ترسها و شکست‌هایی را که خاصیت و ویژگی هستی انسان است، دارد. این حس زاییده گسترش تخیل و احساسات شخصی از مفهوم گسترده انسانیت است. در اثر چنین توانایی‌ای، شخصیت سالم در برابر رفتار دیگران شکبیاست و در برابر آنها حکم نمی‌کند و محکومشان نمی‌کند. شخص سالم با اگاهی از این که خود نیز ضعفهایی دارد، خطاها و سستی‌های دیگران را می‌پذیرد. حال آنکه یک شخصیت روان‌نژند ناشکیباست و از فهم کلیت تجربه‌های اساسی دیگران و همذات‌پنداری با آنها عاجز است.

همذات‌پنداري ما را نسبت به وجود و حقوق ديگران و البته رعايت و محترم شمردن آن حساس مي‌كند. گويا سهراب سپهري چنين دغدغه‌اي داشته است كه اين چنين هشدار داده است:

آنگاه که غرور کسی را له می کنی/ آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی/آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی/آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری/ آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی/ آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری/ می خواهم بدانم/دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟
  بر اساس آنچه گفته شد، همذات پنداری لازمه و نشانه هر نوع رابطه‌ای است که می‌بایست یا می‌خواهد انسانی باشد و البته موثر و معنی‌دار، چرا که " همدلي از همزماني خوشتر است". البته در بین حرفه‌هایی  كه مستلزم كار با مردم است اين همذات‌پنداري بايد به مراتب بيشتر باشد، مانند مديريت، قضاوت، آموزشُ، رسانه و غيره. برای نمونه، درك فرايندهاي شناختي فراگیران نيازمند تصور خود (آموزشگر) در موقعيت آنها و ديدن مسايل و پديده‌ها به روش خود آنها است.

همذات‌پنداری لازمه تصمیم‌گیری اخلاقی درباره دیگران و قضاوت درست درباره آنها پیش از هر گونه امر ونهی است و البته رمز توافق‌رسی و تفاهم در كارهاي تيمي و گروهي و مديريتي است. البته همه اينها متوجه همذات پنداري مثبت است، چرا که همذات پنداري منفي یا جنبه منفی همذات‌پنداری هم داريم، و آنهم توان درك موقعيت دیگران به قصد پيش‌بيني رفتار و هدايت كردار و ذهنيت آنها به قصد تامین منفعت شخصي خويش.

تحقق همذات‌پنداری ملزوماتی دارد از جمله: (1) درك و پذیرش تنوع و عدم رويكرد توده‌اي به دیگران؛ (2) هدفمندی در تعاملات و روابط؛ (3) رویکرد انسانی و اخلاقی در تعامل با دیگران (4) پیجویی تعامل سازنده و موافقت و وحدت‌طلبي (5) توان جويش اطلاعات، پردازش آن به قصد رسیدن به شناخت از دیگران و محیط پیرامونی (6) پرهيز از عادت خودمحوري و يك‌طرفه به قاضي رفتن (7) برخورداري از سطحي از رشد و توان شناختي، از جمله داشتن هوش هيجانی يا عاطفي كه در تعامل اجتماعي مناسب بسيار تاثيرگذار است و ....(9) داشتن شعور (و نه لزوماً تحصيلات و ظاهر و طبقه اجتماعی موجه) بلكه بصيرت و خرد و فهم والا....و  فرجام سخن اينكه هر اندازه در تعاملات اجتماعي‌امان با ديگران همذات‌پندارتر باشيم، روابط ما صميمانه‌تر و مهربانه تر، مسئوليت‌پذيرانه‌تر، بادوام‌تر، موثرتر، هم‌راي‌تر و موافقتر، انساني‌تر و اخلاقي‌تر خواهد بود. 

در پايان، هم‌راستا با موضوع، نوشته‌اي ادبي از گاندي نقل شده كه روايت‌گر مضمون همذات‌پنداري است:

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان ‌صفت باشم/ من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم/ من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم/ چرا که من یک انسانم/ و این‌ها صفات انسانى است.
 و تو هم به یاد داشته باش:
من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى/ من را خودم از خودم ساخته‌ام/ تو را دیگرى باید برایت بسازد.
  و تو هم به یاد داشته باش/ منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است، تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان/ و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى/ و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه/ ولی نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى!/ می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم/ می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم.
چرا که ما هر دو انسانیم و این جهان مملو از انسان‌هاست/ پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد/ و تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كنی و من هم./ قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است/ دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند/ حسودان از من متنفرند ولی باز می‌ستایند!/ دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم! /چرا که من اگر قابل ستایش نباشم/ نه دوستى خواهم داشت/ نه حسودى، نه دشمنى و نه حتی رقیبى.
 من قابل ستایشم، و تو هم.
 یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد/ به خاطر بیاورى آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى/ همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت/ اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار!/ اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختی!/ و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است...

 [1] ماكس وبر. مفاهيم اساسي جامعه‌شناسي. ترجمه احمد صدارتي. نشر مركز، چاپ ششم، 1386.

[2] راجرز، اورت. ام و شوميكر، اف. فلويد (1371)، رسانش نوآوري ها: رهيافتي ميان فرهنگي، ترجمه كرمي، عزت ا... و فنايي، ابوطالب، شيراز: دانشگاه شيراز.

[3] دوان شولتس. روانشناسي كمال: الگوهای شخصیت سالم. ترجمه گيتي خوشدل. نشر پیکان، چاپ شانزدهم، 1388.

+   توسط   | 

به نام خدا

گاهاً در جريان تعاملات اجتماعي ما انسان‌ها كه البته براي اينكه انساني باشد لازم است هم معنا‌ داشته باشد و هم روح و وجدان، رويدادهايي به ظاهر كوچك رخ مي‌دهد كه بازانديشي و تامل در آنها حاوي كوهي از معنا است به اندازه چندين كتاب اخلاق يا سخنراني چندين ساعته يك معلم اخلاق..البته اگر اهل تامل و بازانديشي باشيم و داراي وجداني تا حدودي بيدار و دغدغه معنا داشته باشيم و کمی تا قسمتی شعور كه البته متفاوت از EQوIQ است...

در ادامه مطلب چند درس آموزنده زيست شده از اين دست نقل شده است:


ادامه مطلب
+   توسط   |