...بيست و شش ارديبهشت ماه هز ار سيصد نود است.. در عصري مرطوب، ابري و گاهاً نمنم باراني، من! در اتاق كارم مشغول كار روي كتابي هستم كه پنج سال شده غده سرطاني زمان برايم، اتاق كارم در منتهااليه ساختماني واقع است كه گويا قبلاً آزمايشگاه بوده و محقر است و پر از جزوه و كتابهايي كه از فرط تنگي جا رويهم ميلولند و در روياي جا خوش كردن در يك قفسه چوبي و شايد معرفي و البته خوانده شدن توسط دانشجوي درسخواني كه امروزه ميشود فراوان از آنها يافت!، شبها و روزها را سر ميكنند ... رسيدن به اتاق كارم چون كوچههاي نعلبندان گرگان – محله قديمي شهري كه كار بوم من است و نه زادبومم و تا حدودي به آن عادت كردهام يا خواهم كرد- مستلزم رد كردن چند پيچ و راهروي تنگ است... بدين سبب اسمش را گذاشتهام نقطه صفر مرزي، و پنجره كوچكي دارد كه باز ميشود البته نه به روي يك منظره سر سبز كه در این شهر و ديار فراوان است، بلكه به روي اسكلت فلزي ساختماني بطور متناوب در حال ساخت و صداي لودري كه صدايش گوش من را مينوازد هنگامي كه خاك بر ميدارد و بر سر بنزخاورها ميكوبد و كمي تا قسمتي دودش هم به چشم من ميرود هنگامي كه گاز ميدهد، گويا ميخواهد قدرتش را به رخ بنز خاورهايي بكشد كه يكي دوتايي در صفند براي خاكگيري، چند روزي است اينجا ابري / باراني است، همان هوايي كه بسيار دوستش دارم، گويا آسمان ميخواهد جبران مافات كند نباريدنش در پاييز و زمستان را و شايد هم كم بارشي زادبومم را... اينجا كه اسمش دانشگاه است و بايد پر باشد از هياهوي جوانان دانشجو، سوت و كور است و البته منطقي است چون از كلاسهاي درس فاصله دارد ... و ناخواسته ميشنوم صداي آهنگين همكارم كه همسايه كاريام است و دارد با تلفن همراهش جوياي سرنوشت ماحصل توليد علمياش يعني مقاله نگونبخت گرفتار در چنبره داوري يك ژورنال وطني ميشود از همكاري ديگر كه به نظرم اگر قدري بلندتر صحبت ميكرد بدون نياز به تلفن همراه و البته پرداخت قبضش هم صدايش به گوش همكارش ميرسيد... و در اين بين نزديك ميشود صداي پا و سرفه نگهباني كه به روال معمول چك ميكند همه درهاي بسته و باز را در پايان كار اداري و نگاهی پرمعنا به من می کند با این مضمون که " کی می خواهید بروید تا ما هم در ورودی را قفل کنیم و نخواهیم تا نقطه صفر مرزی بیاییم"!...و در این حین پرنده ای که به هیبرید کلاخ و گنجشک می ماند پنجره دریچه گونه اتاقم را با لانه اش اشتباه گرفته و سرزده وارد می شود ولی با دیدن این همه کتاب و جزوه فرار را بر قرار ترجیح می دهد ...و در پی او از پنجره دود و بوي سوختني ميآيد انگار كارگران زحمتكش ساختمان خوشنمايي كه ديدن اسكلتش عادت ديداري هر روزهام شده همزمان با پختن قير برای عایق کاری اسکلت مزبور، دارند جگر كباب ميكنند، كه همراه با نان قلاچ – بربري گرد- سروش كنند، و اين جزو عادات غذايي برخي از همشهري هايم است، چنانكه در پايان شب، دود برخي جگرپزيهاي اين شهر - همانند مجاور پارك چالهباغ- چون آتشفشان نيمه فعال اكسيژن توليدي پارك جنگلي النگدره، ناهار خوران و ... كه بر بالاي شهر اتراق كرده را فراري ميدهند و البته آنزيم برخي رهگذران كبابدوست را به ترشح وا ميدارند... گويا شهر در فرهنگ ما بايد دود داشته باشد حالا چه از كبابي باشد، چه از دود خودروها يا از آتشزدن اجساد بی جان و نیمه جان درختان جنگلي - كه نمونه اش در پارك جنگلي النگدره زياد است ..جايي كه برخي شهروندان طبيعتدوست! آتشروشن كردن جزو فرايض جنگلنشيني اشان محسوب ميشود، حتي اگر لازم نداشته باشند و به قيمت پختن خودشان و دوديدن ساير افراد استفاده كننده از پارك تمام شود... لختي به قصد تحرك و به توصیه آرگونوميستها از جايم كه يك صندلي قديمي نيمهچرخان است، بلند ميشوم و از پنچره راهروي منتهي به اتاقم به منظر هزارپيچ مينگرم كه البته نه هزارتا ولي دست كم 10 تا پيچ پوشيده از درخت دارد و منتهي ميشود به ثپهاي كه بر بالاي آن آنتنهاي صدا و سيما نصب است و اکنون در منظره رویاگونه و چشم نواز در زیر بارش یا بهتر بگویم اسپری قطرات ریز باران در مه غوطه ور شده - هوایی که من فارغ از القاب و عناوین هواشناسان به آن هوای ابریشمی می گویم چرا که چون ابریشم پوست را می نوازد با شلاق مسلسل کم شتاب ذرات ریز باران، ... هزارپيچ كه از جاذبههاي طبيعي توريستي اين شهر است، هر روز كمدرختتر ميشود به يمن دخالت اشرف مخلوقات كه گاهاْ چونان تروريست بر جاذبههاي توريستي وارد می شوند ... اين روزها هزار پيچ از پي كشت غلات دامنههايش نماي سرتراشيدهاي را به خود گرفته كه زلف و گيسوانش را بريده باشند و بجايش گرد سبزي بر آن ريخته باشند، میان دامنه های این جنگل یا سبزپهنه مار شکل - به تعبیر یکی از دوستان به گمان خودش خوش ذوق- را هم با گچ بلوک بندی کرده اند گویا به قصد ساخت وساز... و این منظره تجلي تمامنماي! انديشه بس آرماني توسعه پايدار است كه گويا براي نخستين بار توسط كميسون برانتلند تعريف شده بدين مضمون ... "فراگرد تامين نيازهاي نسل كنوني بدون تهديد ظرفيت نسلهاي آتي براي تامين نيازهايشان"! و از قضا اكنون دارم تشريحش ميكنم در ابتداي كتاب در دست تدوينم ...با ديدن اين مظهر در تير رس از تحقق توسعه پايدار! جان تازهاي ميگيرم براي تشريح این مفهوم و انديشه زيربنايي و برميگردم به دفتر كارم و البته ندايي از درونم فرياد ميزند "تشريح نظري مفهوم توسعه پايدار كيلويي چند! برو عيناً در هزارپيچ قدمي بزن كه ممكن است بهاري ديگر نتواني بدين منظر و جمال رويتش نمايي!....
الف- روايت
FROGS قورباغه ها
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs...... Who arranged a running competition.
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند .
The goal was to reach the top of a very high tower. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .
A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ...
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...
The race began.... و مسابقه شروع شد ....
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند ..
You heard statements such as: شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :
'Oh, WAY too difficult!!' ' اوه,عجب کار مشکلی !!'
'They will NEVER make it to the top.' 'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
.'
or: یا :
'Not a chance that they will succeed... The tower is too high!' 'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'
The tiny frogs began collapsing. One by one.... قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...
The crowd continued to yell, 'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....
This one wouldn't give up! این یکی نمی خواست منصرف بشه !
At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟
It turned out.... و مشخص شد که ...
That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ... because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in your heart!
Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
Therefore: پس :
ALWAYS be.... همیشه ....
POSITIVE! مثبت فکر کنید !
And above all: و بالاتر از اون
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید !
Always think: و هیشه باور داشته باشید :
God and I can do this! من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم
Pass this message on to 5 'tiny frogs' you care about.
این متن رو به 5 "قورباغه كوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید .
Give them some motivation!! ! به اون ها کمی امید بدید !!
Most people walk in and out of your life......but FRIENDS Leave footprints in your heart
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت
ب- چند سخن آموزنده
1- وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی ، بر پایه های لغزان واژه ها تکیه نکن
2- از زشت رویی پرسیدند : آنروز که جمال پخش میکردند کجا بودی ؟ گفت : در صف کمال
3- اگر کسی به تو لبخند نمیزند ، علت را در لبان بسته خود جستجو کن
۴- مشکلی که با پول حل شود ، مشکل نیست ، هزینه است
۵- همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفششان نیست
۶- با تمام فقر ، هرگز محبت را گدایی مکن و با نمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن
۷- هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نر قصید
۸- مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد
۹- شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم بردار
۱۰- وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش
۱۱- یادت باشه که : در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی . به آنچه گریه دار بود میخندی
۱۲- آدمی را آدمیت لازم است، عود را گر بو نباشد، هیزم است
۱۳- کشتن گنجشکها ، کرکس ها را ادب نمی کند
۱۴- از دشمن خود یک بار بترس و از دوست خود هزار بار
۱۵- فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد
به نام خداوند جان و خرد
در پاسداشت هزاره شاهنامه
بنــــام خـــداوند جـــان و خـــــــــرد که ازین برتر اندیشه بر نـــگذرد
خــداوند میــــهان و گـــردان سپـــهر فروزندۀ ماه و ناهید و مـــــــــهر
زنام و نشــان و گـــمان برتر است نگارنده ای بر شده گوهر اســـت
یـــکی نـــامه بـــد از گۀ بــــاستـــان فــــروان بـــــدو اندرون داستـــان
پــــراکــنده در دست هر موبــــدی از او بهره یی برده هر بـــخردی
یــــکی پـــهلوان بـــود دهـــقان نژاد دلیـر و بــزرگ خردمنــــد و راد
پــــژوهــــندۀ روزگار نـــــــــخست گذشته سـخن ها همه باز جـــست
ز هر کشوری مــوبدی ســـال خورد بیاوردو این نــامه را گرد کــــرد
بپـــرسید شــان از نــــــــژاد کــــیان و ازآن نامـــداران و فرخ گــوان
که گیــــتی به آغـــــــاز چون داشتند که ایدون بمــــا خـــار بگــذاشتند
بـــگفتند پیشش یـــکایــــک مــــــهان سخن های شاهان و گشت جــهان
چو بشنید از ایشــان سپهــبــد ســــخن یـــکی نــامـــور نامه افــکند بــن
چــنان یادگاری شـــد اندر جـــــــهان برو آفـــــرین از کهان تا مــــهان
چو از دفتر این داســـتان ها بــــــسی همی خواند خواننده بر هـــر کسی
جــــــــوانی بــیامـــد کـــشاده زبـــان سخن گوی خوش طبع روشن روان
به نظم آرم ایـــن نامــــه را گفت مـن ازو شـــادمــــان شــد دل انـجمن
ز گشتاسپ ارجـــــاسپ بیتی هــــزار بگفـــت و ســر آمد برو روزگار
بـــرو تاخـــــتن کــــرد نــــاگاه مرگ نهادش به سر بر یکی تیره ترک
بر فــت او و ایـــن نامه نا گفته مانـــد چنان بــخت بیدار او خفــــته ماند
دل روشـــن من چــو بر گشت از اوی سوی تخت شاه جهان کرد روی
که ایـــن نــامه را دســت پــیش آورم زدفـــتر به گــفــتار خویش آورم
به شهــرم یــــکی مهـــربان دوست بود تو گفتی که با من به یک پوست بود
مرا گفـــت خوب آمـــــد ایــــن رای تو بــه نــیکی خــــرامــد مگر پای تو
نـــوشــتـــه مـــن ایـــن نــــامۀ پــهلوی بــه پــیش تـــو آرم مــــگر نغنوی
گشاده زبــــان و جــــوانیـــت هـــست ســـخن گــفــتــن پـــهلوانیت هست
شو ایــن نـــامۀ خــــســروی بــاز گوی بدیـــن جـــوی نــزد مهان آبروی
چــــو آورد ایــن نـــامــــه نــزدیک من بر افـــروخت این جان تاریک من
به پـــیــوستم ایــن نامـــــۀ بــاستـــــــان پــسنــدیــده از دفـــتـــر راســــتان
ز ابـــیات غــــــرا دوره ســــی هــــزار مـــر آنــــجــملــه در شیوۀ کارزار
مــــن ایــــن نــامۀ شـهــــریاران پیـــش بگـــفــتم بدین نغز گفــــتار خویش
هـــمان نـــام داران گـــــردن کــــــشان که دارم یــکایـــک از ایشان نشان
هـــمه مـــــرده از روزگــــــــــار دراز شد از گفــــت من نام شان زنده باز
چـــو عیسی مـــن ایــن مردگان را تمام ســـراســــر هـــمه زنده کردم بنام
بنــــا هــــای آبـــــاد گــــــــــردد خراب زبــــــاران و از تـــابـــش آفـــتاب
پی افـــــگندم از نـــظم کاخـــــی بــلنـــد که از بــاد و بـــاران نـیـــابـد گزند
بـــدیــن نــــامه بـــر عـــــمر ها بــگذرد بـــخواند هــر آنکس که دارد خرد
جــهان از سخـــــن کـرده ام چون بهشت از بیش تخـــــم سخن کس نــکشت
بسی رنــــج بــــردم دریــــن ســــال سی عــــــجم زنــــده کردم بدین پارسی
زمــــانم ســـر آورد گفــــت و شــــنــیــد چو روز جوانی به پیــــــری رسید
رخ لاله گـــــون گشــــت بر سان مـــــاه چو کافــــور شد رنــــگ ریش سیاه
زپـــــیری خــــم آورد بــــالای راســـت هم از نــــرگسان روشنایی بکاست
کنون عــــمر نــــزدیک هـــــشتاد شـــد امــــیدم بــــه یــــکباره بــر باد شد
ســـر آمــــد کنـــون قصــــۀ یــــزدگرد به مـــــــاه سفــــند از مذ روز ارد
ز هــــــجرت شده پنــــــج هشـــتاد بــار که گــــفتــم مــــن این نامه شهریار
چـــو ایــــــن نــــامور نــــامه آید به بن زمـــن روی کـــشور شود پر سخن
هر آنـــکس کــه دارد هش و رای و دین پس از مــــــرگ بــــر من کند آفــرین
نــــمیــرم ازین پــس که مـــن زنــده ام که تـــخـــم ســــخن را پـــراکنده ام
و آفرین بر روان پاک فردوسی باد!
به نام خداوند جان و خرد
1-...هفته گذشته به همت يكي از تشكلهاي دانشجويي نشستي برگزار شد بين جمعي از دانشجويان و اساتيد دانشگاه با مضمون همكاري مشترك پژوهشي دانشجويان و اساتيد، دانشجويان نظرات و انتظارات خود را بيان داشتند و البته استادان گرامي طبق معمول كلاسهاي درس كه به تكگويي عادت كردهاند بيشتر سخن به ميان راندند...در این بين يكي از اساتيد تازه از فرنگ برگشته و يكي ديگر از همكان كه پستي هم دارند اظهار داشتند كه هدف از دوره كارشناسي انتقال اطلاعات تخصصي و فرادهي مباني به دانشجويان است ... بواقع این نازنين همكاران در لفافه چنين گفتند كه دانشجوي كارشناسي چه كارش به پژوهش، برود جزوهاش را بخواند و... – به همان شيوه آموزش بانكي كه ذهن دانشجو ظرف خالي پنداشته ميشود كه بايد پر شود از اطلاعات ارايه شده توسط استادان گرامي-...البته این رويه سالها و دهههاست كه در دنیای آموزش مطرود شده است.. هدف از دوره كارشناسي كه به لحاظ زماني بسيار طولاني است، فقط صرف انتقال قدري اطلاعات تخصصي و عمومي نيست، چرا كه این اطلاعات در سايهسار پيشرفتهاي روزافزون علمي چند ترم نگذشته قديمي و منسوخ ميشود، بلكه هدف آموزش در هزاره سوم، قابليتسازي و ظرفيتسازي است متناسب با اهداف نظام و توسعه كشور، قابليتهايي نظير تخصص حرفهاي عملي، خلاقيت، نوآوري و كارآفريني، مديريت فردي و حرفهاي و ديگر قابليتهايي كه تحت عنوان شايستگيهاي كانوني از آنها ياد شده است. يكي از این قابليتها پژوهشگري است كه خود دستاوردهاي مختلفي براي دانشجويان به همراه دارد: نظير تغيير موضع آنها از مصرف كننده به توليد كننده دانش، پرورش تفكر خلاق، روحيه اكتشاف و نوآوري، آشناسازي آنها با مسايل واقعي جامعه يا به قولي "دانشجو را دردمند بار آوردن"، تقويت تعامل بين دانشجيان و اساتيد و بهينهسازي زمان دانشجويان از طريق مشاركت علمي آنها در تحقيق و رويهمرفته، ارتقاي بالندگي و پويايي در دانشگاه كه بيگمان جامعه نيز از قبل آن بهرهمند خواهد شد...
2- ....در ترم جاري در يكي از درسها به دانشجويان گفتم كه در خصوص موضوعات مختلف درس برويد تحقيق كنيد و نتيجه آنها را جهت استفاده سايرين در كلاس ارايه دهيد...هنگام خوانش گزارش مطالعه دانشجويان احساس كردم متن گزارش برايم آشناست، قدري تامل كردم ديدم بسيار به سبك نگارش خودم شبيه است، و بيشتر كه دقت كردم ديدم تحقيق مورد نظر دقيقاً كپي يكي از مقالاتم بود كه بر روي اينترنت قابل دسترس است... اندكي برافروخته شدم از اينكه دانشجو مطلب خودم را دقيقاًكپي كرده و بدون ذكرمنبع، اخلاق علمي را رعايت نكرده و به نام تحقيق كه بار ارزشي حقيقتيابي را با خود به همراه دارد، دانشجو را طلبيدم و از او توضيح خواستم در مورد این كار نه چندان شايستهاي كه به اسم تحقيق انجام داده بود... و دانشجو در كمال خونسردي و احساس بيگناهي اظهار داشتند مگر تحقيق همين نيست كه بروي از اينترنت مطلبي مرتبط با موضوع پيداي كني و بياوري...- به همان روالي كه به طنز براي مراحل چهارگانه اين سنخ تحقيق برشمردهاند:
و البته بعد از قدري تامل ديدم دانشجو راست ميگويد؛ كسي به این بنده خدا آموزش نداده چطور تحقيق كنيد و گزارش و مقاله علمي بنويسد ولي از او تقاضاي چنين كاري ميرود آنهم به صورت كامل در حد تيم ملي (انتشار در مجلا علمي يا ارايه در كنفرانسها كه البته مورد آخري گاها از علم تهي شده و بهتر است به آن بگوييم ...
3.... در نتيجه انجام رساله دكتري در دانشگاه تهران كه حول مبحث "سازماندهي نظام تحقيقات كشاورزي ايران" بود، يكي از سازوكارهاي كه براي تقويت تحقيقات كشاورزي دانشگاهي در چارچوب نظام ملي تحقيقات كشاورزي ارايه دادمُ بدین مضمون بود: " تلفيق تحقيقات دانشجويي در برنامه كار ملي تحقيقات كشاورزي " که شواهد و مطالعات بین المللی آن را توصیه و تایید می کرد.
تا كنون در خصوص اهميت بهرهگيري از ظرفيتهاي تحقيقاتي دانشگاه ها در کشاورزی یا به اصطلاح تحقیقات کشاورزی دانشگاهی بسيار تاكيد شده: " ... دانشگاهها از منافع و اثرات همافزايانه انجام كاركردهاي آموزش و تحقيق و توسعه بهره ميبرند. تحقيق و توسعه فرصتي را براي دانشگاهيان فراهم ميسازد تا از محل پژوهش به يادگيري تجربي حرفهاي و كسب دانش جديد نايل شوند و كيفيت تدريس و مهارتهاي علمي و عملي خويش را ارتقا بخشند. در عوض تدريس نيز داراي پيامدهاي سازندهاي براي تحقيقات و توسعه به همراه دارد. اين پيآيند متقابل مهم براي نمونه ميتواند از طريق مشاركت شدن دانشجويان به عنوان نيروي انساني فعال در عرصه تحقيقات بويژه تحقيقات سازگاري و نيز انتشار و گسترش دستآوردهاي تحقيقاتي از طريق تهيه و تدوين رسالهها و پايانههاي دانشجويي و گزارشهاي پژوهشي و در نتيجه نشر دستآوردها از طريق مقالات علمي صورت پذيرد. هر چه باشد، دانشجويان، بويژه در مقاطع تحصيلي تكميلي، تا حد قابل قبولي به مهارتهاي پژوهشي دست مييازند و نيروي كار ارزان و اغلب، بي مزد و منتي را براي انجام مساعدتهاي فني و كار ميداني در طي فرآيندهاي پژوهشي در اختيار پژوهشگران يا اعضاي هيت علمي دانشگاه قرار ميدهند..."[1]؛
۴... واقعيت امر اين است كه دانشجويان از سرمايهها و مزيتهاي دانشگاه در امر پژوهش، نوآوري و توسعه فناوري هستند، منتها لازم است اين سرمايهها پرورانده و بالنده شود، اين مهم علاوه بر بودجه و امكانات، نيازمند توسعه قابليتهاي پژوهشي دانشجويان از طريق مشاركت تمام عيار و هدایت شده در پروژههاي پژوهشي اساتيد و محققان به شيوه research mentoring است...دقت كنيم دانشجو ابزار نيست كه فقط در مرحله دادهگيري يا برخي امور پژوهشي پيشپاافتاده و زمانبر به كار- يا به زعم يكي از دانشجويان- بي بيگاري - گرفته شود... دانشجو بايد هدايت شود تا تمام فرآيند تحقيق را از مرحله مسئلهيابي تا انتشار نتايج به پيش ببرد...تعهد و همكاري اساتيد، تخصيص گرنت، انگيزه دانشافريني و اكتشاف دانشجويان، برگزاري كارگاههاي آموزشي يا تدبیر چند واحد درسي ناقابل با موضوع روش تحقيق و مقالهنويسي علمي در ترم اول و دوم براي دانشجويان كارشناسي، تامين حداقل امكانات و منابع مورد نياز، تشكيل تيمها و هستههاي پژوهشي مركب از استاد- دانشجو يا مركب از دانشجويان ردههاي مختلف (با تجربه و كم تجربه در عرصه پژوهش)، برگزاري همايش و انشتار مجله علمي براي نشر نتايج تحقيقات دانشجويي،انتخاب و تشويق هستههاي پژوهشي دانشجويي برتر و... ميتواند به ترويج پژوهشگري در بين دانشجويان كمك نمايد...
[1] شريفزاده، ا. (1385). تبيين سازوكارهاي تقويت نظام تحقيقات كشاورزي ايران كشاورزي. (رساله دكتري منشرنشده). گروه ترويج و آموزش كشاورزي، دانشكده اقتصاد و توسعه كشاورزي، پرديس كشاورزي و منابع طبيعي، دانشگاه تهران.
به نام خدا
...چند مدت پيش مبلغي در يك تعاوني اعتباري جهت دريافت وام سپردهگذاري كرده بودم و بر اساس نوبت و حجم وام مورد تقاضا دست به يك كار اقتصادي زده بودم و خيالم خوش كه ريسك كردهام، كارآفرين شدهام و...اما زهي خيال باطل! آخر سال بود و چند صباحي مانده به دريافت وام و از اينرو در پي آن شدم تا به تعاوني محترم جهت آگاهي از مدارك مورد نياز و شرايط ضامنين سري برنم و خدمت ريس شعبه عرض ادب نمايم! اما چشمتان روز بد نبيند كه از چند صد متر نرسيده به تعاوني ازدحامي ديدم آشوبناك، ابتدا فكر كردم چهارشنبه بازار است جلوي تعاوني، ولي نزديكتر كه شدم ديدم مردم از سروكول همديگر بالا ميروند تا شايد گاردريل تعاوني را تبرك كنند و چشمشان به جمال رييس شعبه روشن شود البته نه جهت عرض ارادات، بلكه شايد تحفه كلامي نثار آن بزرگوار نمايند، نزديك كه شدم از مرد محترمي كه آنجا بيتوته كرده بود و غم در چشمانش حلقه زده بودم، پرسيدم چه خبر است؟ نكند تعاوني دارد خيرات ميكند، مرد كه در چنبره خيالات دود شده برباد رفتهاش غرق شده بود پس از چند دقيقه، با نگاهي عاقل اندر سفي رو به بنده كرد و گفت، بيچاره شديم، مالباخته شديم و...و البته پس از چندروزي كلنجار رفتن پذيرفتم كه مالباخته شدهام و سپرده و وام با هم رفتهاند بر باد...البته! درد وام و سپرده نبود، چكهايي بود كه اينجانب جهت سرمايهگذاري حوالت كرده بودم به پشتوانه وامي كه قرار بود دريافت كنم...پس از چند روز گيج و منگي، در حالي كه دوستان داشتند براي مسافرت آخر سالشان برنامهريزي ميكردند، كاسه چه كنم چه كنم در دست و البته با كاسه اي خالي و ذهني پريشان راهي زادبوم يا به قول تهرانيها، شهرستان شدم جهت صله رحم و عيدديدني، اما عيدي در كار نبود، چرا كه دل خوش سيري چند! زماني كه چك داري آنهم نه يكي، بلكه چند فقره و نگراني مبادا كه از پله هواپيما پايين نيامده دستبندي حوالتت شود توسط گرامي برادري زحمتكش و در زندان به رويت گشاده شود..به هر حال صله رحم تا حدودي كار خودش را كرد و والدين گرامي در حد وسع خويش به جبران مافات اقدام كارآفرينانه ريسكپذيرانه بنده پرداختند ولي اين فقط يك گره بود كه باز شده بود و ... با پريشاني به كاربوم خويش برگشتيم و گرفتاريم با تني چند از همكاران در جريان گذاشتيم، نه به قصد دريافت كمك چرا پيه حاتم طايي بودنشان قبلن به تنم خورده بود چه از نوع مالي و علمي، بلكه به منظور آگاه شدن و سخني از جنس همدردي جهت تسكين رواني بر زبان راندن، كه البته برخي از خوشحالي خنده زيرپوستي كردند و به زبان بي زباني گفتند خوشا كه گرفتار شد اين همكار ما! و عدهاي ديگر هم حوالت به حول و يا معجزتي دادند...در اين وانفسا پريشاني، به رييس مستقيم خويش در تشكيلاتم رجوع كردم، عاليمقامي كه از قضا ريس صندوقي هم است كه اينجانب و به گمانم همه همكاران گرامي عضو آن هستند، موقعي كه عرض حالم را شنيدند، به فكر فرو رفتند و من خوش خيال در انديشه اين بودم كه آن مقام دارد بيشينه اعتباري كه ميتواند از صندوق مزبور جهت رفع مشكلم بپردازد را چرتكه مياندازد، اما زهي خيال باطل آنجا كه چون فرهيختگان رو به سوي من نمودند و فرمودند راستش ما موجودي صندوق را صرف سرمايه گذاري در خريد ويلا نمودهايم، و بدين سان آب سردي بر خيالات گرم من ريختند...البته از سر دلسوزي و شايد اينكه سخني زده باشند گزينه "دريافت وام تعميرات مسكن از يك بانك" را پيشنهاد كردند بدون اينكه بينديشند اصلا خانهاي در كار نيست كه برايش وام تعميرات بتوان گرفت و.. همكار ديگري چونان فعالان اجتماعي خير پيشنهاد تشكيل صندوق اعتباري توسط همكاران جهت پرداخت وامهاي خرد اضطراري را نمودند كه قطعا به عمر گرفتاري بنده قد نميداد و البته سخت مستلزم سرمايه اجتماعي و البته سپرده مالي همكاران بود، چيزي كه يافتنش قدري دشوار است، پنداره بيراه من در انجام چنين اقداماتي، اين بود كه شما كه عضو تشكيلاتي هستيد بايد مطمئن باشيد تشكيلاتتان حداقل به جهت حفظ اعتبار اجتماعي خود و اعضايش هم كه شده لازم است در مواقع اضطراري هواي اعضا را داشته باشد... چنين بود كه بار ديگر چرخه ذهني چه كنم! چه كنم! تشديد شد و...بر آن شدم تا تمام گزينهها را به اصلاح سياستمداران روي ميز بگذارم و گزينش بهينهاي بنمايم و..البته از بين اين گزينهها، بعد از خانواده، دوستان بودند، بدين منظور ليست تمامي دوستانم را كه در موبايلم داشتم روي كاغذ نوشتم و شروع كردم به غربال كردنشان، يكي عدهاي فقط در حد آشنا بودند و اصلن نميشد به آنها گفت دوست، مثل همان همكاري كه تا گرفتاريم را شنيد رويش چون گل افتابگردان در مقابل خورشيد شكوفا شد، عدهاي ديگر دوست بودند اما رابطه مادي با آنها نداشتم مثل استادان عزيزم كه ارتباطمان بيشتر معنوي بود، دستهاي ديگر بودند كه دوست بوديم و صميمي، اما از وضعشان خبر داشتم كه با ميله خط فقر بارفيكس ميرفتند و اتفاقا يكي از آنها كه بسيار با هم صميمي بوديم در همان روزها تماس گرفت به جهت دريافت كمك مالي و البته من شرمندهاش شدم، عدهاي ديگر بودند كه ثروتمند ولي از دهندگياشان مطمئن نبودم و نميخواستم تصور ايدهآلي كه از آنها در ذهنم داشتم بخاطر مادياتي چند خراب شد و نه از آنها بشنوم، و همه اينها از ليستم خط حورند ماندند چند نفر كه هم دوست بودند، هم دستشان به دهنشان مي رسيد و هم تا حدودي اطمينان داشتم به پاسخ مثبت گفتنشان، و بدين سان بود كه با سه تاي آنها تماس گرفتم و فرضيهام تاييد شد و البته نه به آن حدي كه مشكلم رفع شود، ولي تا جايي كه وسعشان ميرسيد در حل گرفتاريم سهيم شدند بدون گفتن اما و اگر، گرفتن چك، منتگذاري، آسمان و ريسمان كردن و...و اين چنين بود كه به ارزش دوست بيشتر پي بردم بسان يك سرمايه اجتماعي و البته معنوي كه صد البته اگر دوستي باشد كه دستش به دهنش برسد و بتوان به لحاظ مالي هم روي ايشان حساب كرد اين سرمايه اجتماعي - معنوي ارزشش دوچندان ميشود، ميشود گوهر ناب! كه يافتنش در اين دوره زمونه مثل جويش مرواريدي است در پهنه اقيانوس پر از كوسه و نهنگ و...
در ادامه مطلبي از سروش صحت در خصوص مقام يا بهتر بگويم كاركرد دوست كه از طرف دوست ارجمند و فاضل، كامران دانشيار دريافت كردم، آمده است. باشد كه دوستانمان فراوان، غني و پايدار!
دوست، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود. با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم. با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان میتوانیم
بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم: امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.
و در پایان، دلگفتهاي در باب رفيق كه از دوست عزيزم مهندس عمران قطبي دريافت كردم.
- به سلامتی اونایی که می دونی هیچ وقت نمی تونی بهشون زنگ بزنی ولی بازم دلت نمی یاد شمارشونو از فون بوکت پاک کنی!
- به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست!
- به سلامتي همه خوبا كه سخت مشغول شطرنج زندگي اند و نميدونن ما مات رفاقتشون هستيم !
- به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه!
- گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پایین می اندازی؟ گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم، پس به سلامتی همه اونایی که در رفاقت مثل گل آفتابگردان هستند!