...بيست و شش ارديبهشت ماه هز ار سيصد نود است.. در عصري مرطوب، ابري و گاهاً نمنم باراني، من! در اتاق كارم مشغول كار روي كتابي هستم كه پنج سال شده غده سرطاني زمان برايم، اتاق كارم در منتهااليه ساختماني واقع است كه گويا قبلاً آزمايشگاه بوده و محقر است و پر از جزوه و كتابهايي كه از فرط تنگي جا رويهم ميلولند و در روياي جا خوش كردن در يك قفسه چوبي و شايد معرفي و البته خوانده شدن توسط دانشجوي درسخواني كه امروزه ميشود فراوان از آنها يافت!، شبها و روزها را سر ميكنند ... رسيدن به اتاق كارم چون كوچههاي نعلبندان گرگان – محله قديمي شهري كه كار بوم من است و نه زادبومم و تا حدودي به آن عادت كردهام يا خواهم كرد- مستلزم رد كردن چند پيچ و راهروي تنگ است... بدين سبب اسمش را گذاشتهام نقطه صفر مرزي، و پنجره كوچكي دارد كه باز ميشود البته نه به روي يك منظره سر سبز كه در این شهر و ديار فراوان است، بلكه به روي اسكلت فلزي ساختماني بطور متناوب در حال ساخت و صداي لودري كه صدايش گوش من را مينوازد هنگامي كه خاك بر ميدارد و بر سر بنزخاورها ميكوبد و كمي تا قسمتي دودش هم به چشم من ميرود هنگامي كه گاز ميدهد، گويا ميخواهد قدرتش را به رخ بنز خاورهايي بكشد كه يكي دوتايي در صفند براي خاكگيري، چند روزي است اينجا ابري / باراني است، همان هوايي كه بسيار دوستش دارم، گويا آسمان ميخواهد جبران مافات كند نباريدنش در پاييز و زمستان را و شايد هم كم بارشي زادبومم را... اينجا كه اسمش دانشگاه است و بايد پر باشد از هياهوي جوانان دانشجو، سوت و كور است و البته منطقي است چون از كلاسهاي درس فاصله دارد ... و ناخواسته ميشنوم صداي آهنگين همكارم كه همسايه كاريام است و دارد با تلفن همراهش جوياي سرنوشت ماحصل توليد علمياش يعني مقاله نگونبخت گرفتار در چنبره داوري يك ژورنال وطني ميشود از همكاري ديگر كه به نظرم اگر قدري بلندتر صحبت ميكرد بدون نياز به تلفن همراه و البته پرداخت قبضش هم صدايش به گوش همكارش ميرسيد... و در اين بين نزديك ميشود صداي پا و سرفه نگهباني كه به روال معمول چك ميكند همه درهاي بسته و باز را در پايان كار اداري و نگاهی پرمعنا به من می کند با این مضمون که " کی می خواهید بروید تا ما هم در ورودی را قفل کنیم و نخواهیم تا نقطه صفر مرزی بیاییم"!...و در این حین پرنده ای که به هیبرید کلاخ و گنجشک می ماند پنجره دریچه گونه اتاقم را با لانه اش اشتباه گرفته و سرزده وارد می شود ولی با دیدن این همه کتاب و جزوه فرار را بر قرار ترجیح می دهد ...و در پی او از پنجره دود و بوي سوختني ميآيد انگار كارگران زحمتكش ساختمان خوشنمايي كه ديدن اسكلتش عادت ديداري هر روزهام شده همزمان با پختن قير برای عایق کاری اسکلت مزبور، دارند جگر كباب ميكنند، كه همراه با نان قلاچ – بربري گرد- سروش كنند، و اين جزو عادات غذايي برخي از همشهري هايم است، چنانكه در پايان شب، دود برخي جگرپزيهاي اين شهر - همانند مجاور پارك چالهباغ- چون آتشفشان نيمه فعال اكسيژن توليدي پارك جنگلي النگدره، ناهار خوران و ... كه بر بالاي شهر اتراق كرده را فراري ميدهند و البته آنزيم برخي رهگذران كبابدوست را به ترشح وا ميدارند... گويا شهر در فرهنگ ما بايد دود داشته باشد حالا چه از كبابي باشد، چه از دود خودروها يا از آتشزدن اجساد بی جان و نیمه جان درختان جنگلي - كه نمونه اش در پارك جنگلي النگدره زياد است ..جايي كه برخي شهروندان طبيعتدوست! آتشروشن كردن جزو فرايض جنگلنشيني اشان محسوب ميشود، حتي اگر لازم نداشته باشند و به قيمت پختن خودشان و دوديدن ساير افراد استفاده كننده از پارك تمام شود... لختي به قصد تحرك و به توصیه آرگونوميستها از جايم كه يك صندلي قديمي نيمهچرخان است، بلند ميشوم و از پنچره راهروي منتهي به اتاقم به منظر هزارپيچ مينگرم كه البته نه هزارتا ولي دست كم 10 تا پيچ پوشيده از درخت دارد و منتهي ميشود به ثپهاي كه بر بالاي آن آنتنهاي صدا و سيما نصب است و اکنون در منظره رویاگونه و چشم نواز در زیر بارش یا بهتر بگویم اسپری قطرات ریز باران در مه غوطه ور شده - هوایی که من فارغ از القاب و عناوین هواشناسان به آن هوای ابریشمی می گویم چرا که چون ابریشم پوست را می نوازد با شلاق مسلسل کم شتاب ذرات ریز باران، ... هزارپيچ كه از جاذبههاي طبيعي توريستي اين شهر است، هر روز كمدرختتر ميشود به يمن دخالت اشرف مخلوقات كه گاهاْ چونان تروريست بر جاذبههاي توريستي وارد می شوند ... اين روزها هزار پيچ از پي كشت غلات دامنههايش نماي سرتراشيدهاي را به خود گرفته كه زلف و گيسوانش را بريده باشند و بجايش گرد سبزي بر آن ريخته باشند، میان دامنه های این جنگل یا سبزپهنه مار شکل - به تعبیر یکی از دوستان به گمان خودش خوش ذوق- را هم با گچ بلوک بندی کرده اند گویا به قصد ساخت وساز... و این منظره تجلي تمامنماي! انديشه بس آرماني توسعه پايدار است كه گويا براي نخستين بار توسط كميسون برانتلند تعريف شده بدين مضمون ... "فراگرد تامين نيازهاي نسل كنوني بدون تهديد ظرفيت نسلهاي آتي براي تامين نيازهايشان"! و از قضا اكنون دارم تشريحش ميكنم در ابتداي كتاب در دست تدوينم ...با ديدن اين مظهر در تير رس از تحقق توسعه پايدار! جان تازهاي ميگيرم براي تشريح این مفهوم و انديشه زيربنايي و برميگردم به دفتر كارم و البته ندايي از درونم فرياد ميزند "تشريح نظري مفهوم توسعه پايدار كيلويي چند! برو عيناً در هزارپيچ قدمي بزن كه ممكن است بهاري ديگر نتواني بدين منظر و جمال رويتش نمايي!....